تبليغاتX
نازنین من
ساقی چمن و گل را بی روی تو رنگی نیست
 پدر

قبول نیست پدر

!پلنگ سرکش و مغرور کوه دالاهو
چرا نمی رمد از پیشت این رم آهو؟

نه پای دره و دشت و نه شوق قله و کوه
پلنگ خستۀ غمگین چه رفته با تو بگو

مگر نه پنجه کشیدی به روی صورت ماه
مگر نه خیز گرفتی، به شاخۀ گردو

پس آن غرور پلنگانۀ گذشته کجاست
کجاست شور و شر آن دل مخاطره جو؟

چه شد غریو بلندت میان دشت، چه شد؟
کو آن شرارۀ خشمت به وقت معرکه، کو؟

قبول نیست پدر، صخره ها نمی لرزند
از ارتعاش صدات ز گرمگاه گلو

دوباره نعره برآور ز تنگ سینۀ خویش
دوباره لرزه درافکن به کوه دالاهو



|+| نوشته شده توسط ساغر در شنبه 1385/05/28  |
 
 
بالا